تبليغاتX
تضاد ها به زندگي معنا ميدهند

باور نمیکنم که دوستی ومحبتی در دنیا وجود داشته باشد باور نمیکنم که عشقی بهر عنوان در

 

دنیا پیدا شود

 

بهمه کس مهر میورزم تاشاید آنچه را خواهان آنم بیابم اما افسوس که انتظاری بیهوده

 

است.

 

اگر سیمرغ افسانه ای را بشود یافت عشق ومحبت را میتوان جست

 

گاهی دوروئیها وفریبکاریهای مردم را به حساب علاقه ومحبت آنان میگذارم وبا آنها تا سرحد

 

 یکرنگی وصفا

 

پیش میروم اما بازهم بزودی به اشتباه خود پی میبرم وپریشانتر از همیشه در میمانم

 

آنگاه فریاد در گلویم کلمات را می شکند:

 

                                راستی کجاست عشق ومحبت کجاست؟...

                                                                         (صبای صدرا)

 

 

                          

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت 11:3 AM توسط صدراي تهراني |


امروز ستاره های شبهای تارم برای دوباره ماندن

 

وبودنت در کنار خورشید آسمان چشمانت خودنمایی

 

می کنند چرا که امروز تو متولد شده ای ومن

 

تک تک آرزوهایم را به تو تقدیم می کنم وقلبم

 

را به خاطرت از طپش باز میدارم وبه تو هدیه می کنم ...

 

 

                              

                          تمام نفسهایم با یه آسمون ستاره تقدیمت

 

 

                                                                            تولدت مبارک

 

                                                                              (صبای صدرا)

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 9:59 AM توسط صدراي تهراني |


چون سر خیال انگیز خود را بلند میکنی وبمن متوجه میشوی تبسمی پرازصمیمیت

که حاکی از صفای مهر وپاکی معنوی تست بر لبانت نقش میبندد.

آنوقت من کمی سراسیمه میشوم ولی نگاهت زود مرا بخود می آورد اما وقتی بخود

می آیم وفکر میکنم که چه گفتم وچه می خواستم اظهار کنم دوباره از خود میروم

در نام دل وروح خود را بکف تو میسپارم وآن هنگام چنین می پندارم که محو وفنا شده ام

ورعشه ای پر آشوب ولرزشی از شور وجذبه عشق بر پیکرم عارض میشود آنگاه متوجه

میشوم که محبت اعجاز نیست...

بالاتر از هر چیزیست که درتصور وخیال بگنجد.هرقدر بیشتر متفکر میشوم تپش قلبم شدیدتر

میشود وبهتر میفهمم که هیچ گونه احساسی تنمی تواند مانند عشق بر روح آزاده وآواره

بشر نافذ و حاکم گشته وبه آن کیفیت عمیق وپراز جلای آسمانی را ارزانی دارد...

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 9:36 AM توسط صدراي تهراني |


برای استفاده هوای لطیف از شب هنگام پنجره را گشودم

 

 آسمان لاجوردی و ستارگان درخشان را

 

تماشا میکردیم

 

نسیم ملایم رایحه دلاویز وسکر آور گلهای وحشی بهاری را

 

از صحرا به مشام ما می رساند.

 

در آنشب در پرتو انوار نقره ای رنگ ماه غلغله پرندگان

 

جریان لطیف و صدای خیال انگیز آب

 

رودخانه یک آهنگ طبیعی و دلپذیری بوجود آورده بود

 

 چون نگران بودیم از اینکه مبادا برهم زنیم نفس را در سینه حبس

 

وسکوت اختیار کرده بودیم.

 

چشمهای من در نور پریده رنگ ماه به تماشای تو خیره شده بودند

 

راستی که در آن لحظه چون تصویر خیالی از زیبایی بودی

 

 که در میان ابرهای آسمان خیال شاعران

 

عرض اندام میکرد

 

اما ناگهان خم شده آهسته کلمات زیر را در گوشم زمزمه کردی

 

 گویا نمی خواستی درختان

 

وستارگان صدای تورا بشنوند

 

واز راز تو آگاه گردند بمن گفتی ترا دوست دارم....

 

ستارگان درخشنده تر شده

 

وپرندگان نیز بر شور وغوغای خود افزودند.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت 10:39 AM توسط صدراي تهراني |


تقدیم به رویایی ترین بهانه...

چنگال زرد برگهای خزان دیده چنار بر سینه سپید برف فرو رفته بود

ودر فاصله ابرها

پشت تپه های مغرب سرخی شفق رو به تیرگی داشت

تو در کنارم بودی........یا خیال تو بود؟......

که همچون من بازی رنگها را می نگریست همچنانکه خرمی بهار

 ودرخشندگی تابستان پایان یافت

وقلم نقاش مخفی بر پرده ی جهان رنگهای تازه ریخت

آنچه بین ما بود عشق یا جنون ˛دگرگون شد

وآتشی که در اوج زبانه کشیدن بود بسردی گرایید

تو آن نیستی که پیش از این بودی چشم

تو هنگامیکه نگاه مشتاق مرا می پذیرفت

ترانه عشق میسرود

دست تو هنگامی که دست مرا میفشرد پیام مهر و وفا میداد

واینک از آن نشانه ها نشانه ای نیست

گویی خزان طبیعت را خزان عشق تو کامل کرده است

پیش از این مرا امیدی بود امید آنکه محبوب توام

 وبا همه فاصله ها دلها وجانها بهم پیوسته است

بگو با زبان بگو که اشتباه کرده ام وعشق ما همیشه بهار است

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/09ساعت 12:11 PM توسط صدراي تهراني |


فعلا غمگین و بی حالم

نمی دونم چی شده

وای وای وای

حرف هم که نمی زنه

فقط باید چند روز صبرکرد

اما کو صبر

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/19ساعت 9:0 PM توسط صدراي تهراني |


تازه خوندن داستان كوتاه موضوع موقت رو تموم كردم

واقعا نگران كننده است

گريه آوره ، طعم چشيدني اما تنفرآميزي داره

مي خوام گريه كنم ،اما اينجا پاركه ،نمي شه

خيلي جلب توجه مي كنه

دوست دارم زودتر داستان بعدي رو شروع كنم تا فكر كنم بهتر ازاين هم زندگي وجود داره

تو داستان موضوع موقت همون چيزي بوده كه ازش فرار مي كردم تا هيچ وقت باهاش روبرو نشم

اما به قول خودم بهتره به چاي فرار ،باهاش روبرو شد تا اين جوري غافل كننده نباشه

روز مره گي ، كه افسرگي مي آره ، دل مردگي مي آره ، خسته كننده ميشه همه چي

نتونستم داستان كوتاه دوم رو تموم كنم ، نه اينكه حوصله نداشته باشم

آخه هوا تاريك شده و چشمام مي سوزه

داشتم به اين فكر مي كردم كه خيلي وقته شعري نگفتم

خيلي برام مهمه بيشتر شعر بگم و بخونم تا داستان و نثر بنويسم يا بخونم

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 3:8 PM توسط صدراي تهراني |


 

 

تنها روي نيمكت ِ مخصوص ِ پارك ها كه خود رنگ هم هست  نشستم

اينجا يعني توي پارك ،همه جور آدمي پيدا ميشه

تازگيا همه ورزشكارن ،اغلب بدمينتون، دست ِهر كسي يه راكت ِ

 

فعلا همين به ذهنم اومد و نوشتم

 

جالب بود ،دوتا دختر يكي زير 10 سال ، يكي زير 17 سال، داشتن بازي مي كردن

كه توپ بازيشون افتاد بالا اما ديكه نيومد پايين، يعني بين شاخه هاي درخت بلند و قديمي ير كرد،

بزرگترشون كه موهاش سفيد بود و لباسش هم يه پيراهن راه راه صورتي و شلوار مشكي بود اومد

 و يه راكت رفت تابابالا اندئختانش توپ رو از بين شاه پايين بندازه

بعد از دوسه بار امتحان ،راكت هم بالا رفت و پايين نيومد ،يعني اونم گير كرد ؟ آره

ايناست كه من خنديدم خودش هم ديد و خنديد ،

حالا دختر بزرتره راكت دوم رو داد ، اين بار منتظر بودم  تا اين يكي راكت هم گگير كنه

اما يادم نيست گير كرد يا مرد ترجيح داد از چيز ديكه اي استفاده كنه

با اينك ه همين چند دقيقه پيش اتفاق افتاده اما يادم نيست

اين بار دختر كوچكتر به همراه مرد مو سفيد اما نه پير

 دنبال چيز ديكه  اي براي پرتاب كردن و رها كردن توپ و راكت محبوس شده در چنگال درخت شدن

اول يه سنگ كه اندازه ش از كف دست كمي بزرگتر بود

اين سنگ هم بعد از دوسه بار بالا رفتن ديگه پايين نيومد ،

حالا سنگ هم گير كرد

حالا 4 تا جوون كه رو دوتا نيمكت سمت راست من نشسته بودند هم خنديدن

البته الان كه نگاه كردم ببينم چند تا بودن ، دوسه تاشون رفته بودن

آره سنگ هم گير كرد

حالا با يه شاخه نسبتا بزرگ تلاش كرد تا سنگ و راكت و توپ رو بندازه

نمي دونم كدوماشون با چه ترتيبي اومدن پاينن

اما بالاخره هر سه تاشون پايين اومدن

الان كه تموم شد نوشتن اين مويضوع، همه رفتن

جوونا و اون دخترا هم كه مدتي پيش تر


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 3:2 PM توسط صدراي تهراني |


باید رفت ، جمله ای است که نیاز به شنیدن دوباره نداره

باید ماند، اما من می گویم ،جمله ای است که نیاز به گفتن داره

تو می روی ،که ثابت شود زندگی واقعیتی است در لحظه

من می مانم ، نه برای ثابت کردن ، فقط برای آنکه هستم و خواهم ماند

تلخ ،شیرین ، زشت و زیبا و تضادهای دیگر را بفروش

نسیه هم که شده می خرند اما عشق را هرگز نمی خرند حتی ...

فردا شاید نسیم را دریافتم ،شاید و این فقط شاید است

امروز شاید مُردم ، چه ساعتی و چه لحظه ای نمی دانم اما مهم نیست

مهم این است وقتی مردم همه خود را باگفتن این عبارت به یاد من می اندازند

راستگو ، شاید جرمم بود ،شاید هنرم ،شاید شگفتم ،شاید ورد و دعایم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 3:25 PM توسط صدراي تهراني |


ساعت حدودا 41 دقیقه بعد از نیمه شبه

گفته بودم امشب چیزی می نویسم

تازه خوندن داستان کوتاه یک پرستار رو تموم کردم

 

قشنگ بود ،

پرستاری که عاشق شد ، همسرش رو ازدست داد

سه تا بچه داشت

زندگی ارومی با یک اعتصاب در شهری کم جمعیت رو تجربه کرده بود

و آخرین دقایق زندگیش با همسر مرده ش گفتگو می کرد

می خواست که دوباره برن کنار رودخونه قدم بزنن ....

 

تو ذهنم تداعی شد که آدمی با عشق تازه زندگی رو شروع می کنه

همه چی عوض می شه

انگاری عشق کلیدی باشه و در جاش می چرخه

و اونوقت

سیستم جسم و روح ِ آدم رو تغییر می ده

خوابیدن کمتر ، غذا ها خوش مزه تز

پرنده ها خوش صدا تر، درختا بلند تر

میوه ها خوش رنگ تر ، چمن ها سبز تر و زنده

انگاری چشمت باز میشه

دیگه نمی خوای چشمت رو ببندی

 می خوای هی ببینی و عشق رو با خودت داشته باشی

تکرار کنی و باز هم بخوای تکرار بشه

 

خوب بسه ،خسته کننده نباشه .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 3:24 PM توسط صدراي تهراني |


 

سرگردونی! می ترسی از عاشق شدن

وگرنه تو، شما نمیگفتی به من

فراریم، از هرچی دل بستگی ِِ

جدی نباش، که آخرش خستگی ِ

نگام بگن، نگو تصور می کنم

حقیقت ِِ، وقتی با هات حرف می زنم

ساده ببین ،ساده میشه زندگی کرد

ساده شدم، از همه جز دل تو رد

قصه بگو، شادی باشه افسانه ای

فالی بگیر، تو شبای پروانه ای

پروانه باش ،که بال زد و زندگی کرد

قشنگی شو ، مخفی میکرد و بال می زد

گاهی می شد، برای بعضی مثل من

آروم باشه، تا من بگم که بال نزن

روی گلی بنشینیه تا نگاش کنم

بفهمه تا عاشق پروانه منم

قصه میشه، شعرم با تو ... جون

تازه میشه انگار فضای آسمون

روشنی  ِِ با تو توی  ترانه هام

این قصه رو شاید تاآخرش بخوام

فدا میشم، آخه یه جوری هنره

فدا شدن، پیش نگات قشنگ تره

جوهر من ،وقتی قلم بشم !میشی؟

کبوترم باشی! بی من جایی میری؟

قسم بدی! جون کی رو قسم میدی؟

کَسم باشی! برا خودت کَسم می گی؟

قصه میشم، رویا نه، شاید افسانه

قصه می گم ،عاشقونه از پروانه

فردا میشم، همش به من فکر بکنی

دیروز بشم! شاید منُ خط بزنی!

خاطره چی؟ میشم یه شاهزاده با اسب؟

بیام پیشت، با تو نفهمم شده شب

تموم شدن ،سخت برای شعرکم

اما تموم! باقیش بمونه تو دلم

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 3:12 PM توسط صدراي تهراني |


غصه را رها کردن

با عشق هم صحبت شدن

شاید تو نیز امتحان کرده باشی

 

میوه را به آخر رساندن

پوستش را نگاه کردن

شاید تو نیز

 

و شاید های بسیار

 

اما هرگز با من هم صحبت شدن

و مزه مرا چشیدن

...

به ذهنت هم خطور نکرده

 

نه از آن که من مَردیم

که روزی با او مصاحَب خواهی شد

 

بل از آن جهت که روزی

شعر مرا طراوت خواهی بخشید

 

اگرچه شاید ندانی

شعر هم طراوت پذیر است

چرا که من باغبانم و

در باغچه ام

نام تورا می کارم

تا عطر تو در باغچه ام

گل های خرزهره را

که به دور کردن مگس ها مشغولند

امیدوارتر کند

و رنگهای ناپیدای تو

زنبوران عسل را به سمتت بکشاند

و ازشهد تو درکندو ِِشان

برایم عسل تهیه کنند

و از گرده های تو

گل های دیگر باغچه ام

یعنی ،طراحی و آواز و زندگی کردن را

بارور کنند

تا هم عطر تو را بر مشامم برسانند

و هم زیبایی  ِ تورا در لحظه لحظه هایم

جاودانه

 

تا بعد ازآن بتوانم پیوست کنم با تو

و بگذارم

عطرها و رنگ ها و زیباییت

که خاطره می شوند

هر دومان را باغبانی کنند

و از  آن پس وارونه خواهم نگریست

و تونیز با من

یعنی همیشه به سمتی می ریم

که همچون روزهای اول زندگیمان

در عشق ، باعشق ، از عشق

پیش رویمان است

و آخرین لحظه مان با هم

عاشق شدنمان است

و چه سرانجام دلهره آوری

عشق با ماست

بخند

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 3:9 PM توسط صدراي تهراني |


امروز باز دفترم را ورق زدم

خط زدم و نوشتم

اما هنوز جرات نکرده ام اسم تو را بی عنوان

آن چنان که تن را بی لباس

بر دفترم بنگارم

 

اما تورا عریان تصور می کنم

یعنی بی هیچ شائبه  از بدی و زشتی

التماس نمی کنم، که امیدوارم

امیدوارم گمان هایم به حقیقت

و حقیقت در زندگیم جاری شود

 

تورا ساده اما پر از انرژی

بالباسی سپید

که برای پختن شیرنی پوشیده ای

و چون کودکانی

آهو مانند با هم

بازی می کنند و از دیگری می گریزند

تصور می کنم

 

با تو می شود یا نمی شود

نمی دانم

این چیزیست که باید صبر کرد

و ما هردو ، شاید؟ قطعا؟ نمی دانم

منتظر می مانیم

 

با تو می خواستم عشق  را به تصویر بشکم

عشق را به بند کشم

عشق را بچشم

عشق را طرح و رنگ زنم

 

اما انگار عشق مرا به بند کشید

و به تورنگ بخشید

و مزه را از یادمان برد

و ما تابلوهایی پر حرکتیم

و نظاره گران آن  زمان

که ماه را به تماشا می نشینند

شاید رشک برند

پس من هرگز تورا تصویر نمی کنم

چون چشمانم را قاب عکسان  تو خواهم ساخت

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12ساعت 3:6 PM توسط صدراي تهراني |