یادم رفته بود از غصه پرسیدم ، محو شد از ماه پرسیدم ، خورشید شد از پرنده پرسیدم ، شهاب شد... مگر اسم تو چی بود؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 3:18 PM توسط صدراي تهراني |
باشد رسم طلوع را بر می دارم چشمهایم بیابان بیا حتی بار آخر بگذار غروب را تماشا شوم
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:30 PM توسط صدراي تهراني |
خیالم صوت کشید، ذهنم سقوط چرا نیامدی پرنده می شوم حاضرم بال هایم را بدهم فقط بیا
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:29 PM توسط صدراي تهراني |
یادم رفته بود از غصه پرسیدم ، محو شد از ماه پرسیدم ، خورشید شد از پرنده پرسیدم ، شهاب شد... مگر اسم تو چی بود؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:29 PM توسط صدراي تهراني |
قفس بدون پرنده و تو برای من بال برای کبوتر آب برای ماهی ابر برای آسمان عشق برای مادر
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:28 PM توسط صدراي تهراني |
انگار آسمان ، حس تنهایی مرا قورت می دهد
وقتی به تو نگاه می کنم
انگار غربت با تو از بین می رود
و حسرت از نور ِاسمت فرار
انگار هذیان های مرا هم اسیر وهم خودت کردی
باتو همه از سرکشی می افتند
از خنده درون تو آب می نوشم
و تا چهچهه ی نگاه تو جوش می زنم
آن قدر حباب می شوم که دانه دانه در من بنشینی
وقتی ترکیدم تو مرا ببینی
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:27 PM توسط صدراي تهراني |
شاید تو عزرائیلی سالها منتظرت بودم شاید چون عزرائیلی بوی وحشت تنهایی می دهی پس قرار است بمیرم وحشت چرا
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:27 PM توسط صدراي تهراني |
از نوشتن استقبال از نرفتن حمایت اما چرا خیالت با من بازی می کند؟ چرا گیج می شوم؟ تو که دوستم داری ترس تنهایی برای چه؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:25 PM توسط صدراي تهراني |
از غصه ها طلوع کردی
از سرمابه بار نشستی
از نفس هایت تا من عبور
و از من ، تا خودت فرار
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:24 PM توسط صدراي تهراني |
فصل هارا شمردم جایی برای فصل نرفتن نبود انگار باید مُرد تا از اندوه رفتن نجات یافت
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:22 PM توسط صدراي تهراني |
افسانه نیستی اما
رویایی ترین خیال چرا
کابوس نیستی
اما بوی وحشت تنهایی می دهی
چرا ، چرا
چشمهایم خیس، قلبم کبود، احساسم زخمی –همه اینها قبول-
فقط بمان ،نرو
حاضرم شبها را گریه کنم، روزها ناله
ضجه هارا بلند تر ازهمه
درد هارا بیش تر از غصه
و تورا بیش تر از خودت
فقط نرو، بمان
تو که حجم افسردگی ام را پاک کردی
چرا چیز تازه به من دادی
می خواهی بی وفا شوی
بی ریای من!تو که افسون دلربایی را می دانی
بی وفایی چرا؟
تو که منتظر بارانی، طلوع و غروب جرا
نه خورشید باش نه ستاره
نه ماه نه خنده
فقط باش ، درد ، غصه
فقط باش
خودت باش،خیالت ، صدایت
اما وحشت تنهایی ات را هدیه نکن
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:21 PM توسط صدراي تهراني |
خیال تو دریا نیست اما دریایی از احساس را به من هدیه داد چشمهایت جادو نیست اما پنجره ای رو به فرداست غصه های دنیارا باورنمی کنم تاوقتی تورا دارم
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:20 PM توسط صدراي تهراني |
قلبم بی نشانه بود، اما تو به من یک ستاره دادی حالا من هرشب نور های ستاره ام را ، روی دفتر می پاشم
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:19 PM توسط صدراي تهراني |
اگه سراغ تو بیام ، بادست منو پس می زنی؟ بگم که من تورو می خوام ، می گی که کمتر از منی؟ اگه برات گل بیارم ، می ذاری روی طاقچه تون؟ اگه برات شعر بخونم، می رقصی با کمونچه تون؟ اگه همش صدات کنم ، می شم اسیر نازتون؟ بیام پی نبودنات، می شم....
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:18 PM توسط صدراي تهراني |
قصد خندیدن ندارد این دل دیوانه ام از زمان دیدنت دیوانه ام بیخانه ام حق پرسیدن ندارد زخم دل در سینه ام من شراب از نام تو نوشم بده پیمانه ام
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:17 PM توسط صدراي تهراني |
روی بال یک کبوتر لحظه خندیدنت
چشمهایم حرف دفتر منتظر تا دیدنت
خط باریک نرفتن دور دیدار تو بود
غصه تلخ شکستن روی افکاری تو بود
ماه هم از دیدنت با من کمی سر زنده شد
درخیالم نور ماه از دیدنت آکنده شد
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:16 PM توسط صدراي تهراني |
فاصله از آسمان ها رانده شد در زمین جان ما آکنده شد هر کسی از آشنایی راضی است فاصله در قلب او بازنده شد آسمانی بودن از اوصاف تو ست این دل من هم تورا یابنده شد در غزل در هر ترانه نام توست نام زیبایت ازآن پاینده شد تو پر از مهر و پر از نوری ولی نام زیبایت انیس بنده شد حجم دوران از نبودت خسته بودبا حضورت عطر گل ها زنده شد یا منم در راه کوی تو غریب یا دلم آسوده از آینده شد
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:15 PM توسط صدراي تهراني |
از قاصدک های نقاشی ات بال را دریغ نکن شاید روزی آمد که تو بال هایت کنده شده بود
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:14 PM توسط صدراي تهراني |
از افسانه ها فقط ماندن را بیاموز:برای همیشه از قصه ها فقط خوب ماندن از دردها مهربانی و از فراموشی من را
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:13 PM توسط صدراي تهراني |
از طلوع نگاهت ساعت 8 صبح آب شدم و از تابش حرفهایت وقت ظهر دلگرم اما از نبودت و روز بی غروبم سکته
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:12 PM توسط صدراي تهراني |
نگاهم از صدايت درس آموخت دهان هر مربي را كمی دوخت دهانم از نگاهت درس آموخت نگاه هر مربي را كمي سوخت طلوع تو مرا پرواز آموخت معماي شروع ناز آموخت كمي از تو گرفتم درس حالا نگاهت مي رود با خنده بالا كمي در سينه ام احساس مانده نمي از عطرو بوي ياس مانده غمي در سينه ام باقي نمانده و يا حتي كمي سرّ نخوانده فقط عشق و فقط عشق و فقط عشق فقط در پيش رو آيينه دق
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:11 PM توسط صدراي تهراني |
قناري در قفس تنها دل ِ من هم پُر از اما
قناري عاقبت جان داد دل من از قفس آزاد
صبوري راه بي پايان طلسم زهر جاويدان
گلويم سوزد از غصه نمي خوانده ولي قصه
عبورت در زمين جاري صدايت اوج غمخواري
تودر قلب زمين باقي براي شعر من ساقي
تو نورالعين دلهائي ولي در جنگ غمهايي
تو از پروانه زيبا تر تو از قصه معما تر
تو راه سبز جاويدي توشوق شاخه بيدي
نگاهم از زمين پرسيد نشان از جاي پايت ديد
از اين سرماي طاقت سوز از اين آرامش امروز
فقط مقصد تو تنهايي تويي كه در منِ مايي
تو ماوايي تو آوايي تورمز عشق و زيبايي
تو در هستي پُر از نوري تو از آلودگي دوري
تو در دنيا چه مي جويي تو كه آرام ِخوش خويي
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:11 PM توسط صدراي تهراني |
آسمان ابرها را شست
وقتي تو از زير آن رد شدی
زخم هارا شست
وقتي رد شدي
چشم هارا شست
وقتي باز هم رد شدي
آسمان مُرد
وقتي اين بار رد شدي
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:9 PM توسط صدراي تهراني |
مزرعه بي انتهاست، جاده نه
متن من هم بي صدا
نا آشنا نه
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:8 PM توسط صدراي تهراني |
از عمد روي زمين طاق باز دراز مي كشم تاپروانه اي اشتباهي روي دماغم بنشيند و از من راز گل سرخ را بپرسد
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:7 PM توسط صدراي تهراني |
پشت سرت به زمين مي خورم
اما چرا چيزي نمي گويي ؟ معلم من !
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:6 PM توسط صدراي تهراني |
با زَرپوش خاطره هاي حضورت نبودت را ارزش مي دهم و از لحظه هاي سياه نبودت رخت عزا براي دلم مهيا مي كنم
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:6 PM توسط صدراي تهراني |
قناري ها از نفس افتادند
انگشتانم از حركت
اما تو از رفتن نه
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:5 PM توسط صدراي تهراني |
آسمان تب دار توست
و ماه منتظر تا تب آسمان را فرو نشاند
و قتي تو براي ديدنش از پنجره سر بيرون مي كني
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:4 PM توسط صدراي تهراني |
انگار حياط خلوت قلبم را قفل كرده اي انگار مرا محكم گرفته اي و مدام به عقربه كوبانده اي
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:3 PM توسط صدراي تهراني |